بازآ در چشم من
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/22 | ساعت: 22:06
چنان از خودم لبالب شدم که گاهی نبینم به غیر تو را
چشم بسته
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/22 | ساعت: 22:06
خیال
◷
تاریخ انتشار: 1396/7/10 | ساعت: 5:41
نه میتونم از این خیال دل بکنم نه میتونم برم....
خلاء
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/22 | ساعت: 22:11
چند روزه که دارم از غصه میترکم اما نه گریه می کنم نه می خندم نه میمیرم فقط هی خودم رو به خوابی که نمی رم میزنم خوابی که پر کابوس شده + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:20  توسط شهین نعمتی |
حواسم پرت شده
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
حواسم پرت شده پرت یه نگاه، پرت یه حرف... شایدم پرت یه خواب گیج شدم... همه چیز در عین بودن، نیست شده کاش تموم می شد این حواس پرتی این گیجی میان هست و نیست با یه بودن واقعی از اون بودن ها که اگه چشمهات رو ببندی و باز کنی بازم هست برچسبها: حواس پرت, نگاه, حرف, خواب + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خردا...
حرف
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
خدای من حرف های درگوشی ام را می شنود حرف دلم را می شنود... حالا می خواهم این بار حرف دلم را بلند بگویم: که من دوستت دارم برچسبها: دوستت دارم, خدا + نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:20 توسط شهین نعمتی |
احساس سوختن
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
بی تو شکوفه های سحر وا نمی شود باز آ که شب بدون تو فردا نمی شود قفل دری که بین من و دست های توست در غایت سیاهی شب وا نمی شود ورد من است نام تو هر چند گفته اند شیرین دهن به گفتن حلوا نمی شود عشق من و تو قصه ی تلخ مصیبت است می خواهم از تو بگسلم اما نمی شود ای مرگ همتی که دل دردمند من دیگر به هیچ روی م...
بی واسطه
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
خسته شده ام از بس که هی به دیگران گفتم که از خدای من برای من بخواهید خدایا این بار فقط از خودت می خواهم بی واسطه خسته ام آنهم زیاد با همین ناله های خسته و بی رمق از خودت می خواهم بی واسطه + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:40 توسط شهین نعمتی |
حرمت نگه دار
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
آدم ها عجیب اند حتی حرمت لحظه های حضور باهم را نگه نمی دارند این لحظه ها سپری خواهد شد و این آدم ها اسیر من خود هستند و زمان روزی آنها را اسیر خاک خواهد کرد و حرمت نگه داشتن اسیر خاکی این چنین باید به پاس داشت کدام خاطره باشد؟؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:44 توسط شهین نعمتی |
خدا منو ببین
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
خدا منو ببین خوب نگاه کن طوری که از خاک بلند شم...
در باغ سبز
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
خدایا به من در باغ سبز نشون نده من می خوام برم توی باغ تا دستم به سیب حوا برسه... خدایا کمکم کن برچسبها: باغ, سیب حوا, خدا + نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 21:13 توسط شهین نعمتی |
05.12
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
لعنت به من چرا نمیتونم برم ....
معمولی
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
دیگه نه شادی را دوست دارم نه غم را من فقط یک زندگی معمولی می خواهم... برچسبها: غم, شادی, زندگی, معمولی + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:57 توسط شهین نعمتی |
تردید
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 10:53
از موندن و رفتن می ترسم
بازی رنگ ها !!!
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/25 | ساعت: 20:44
این روزها یادم خواهد ماند خاطرات من و نم نم بارون باز دوباره خیس بارون میشم و خاطره ها رو لمس میکنم پاییز اینجاست با هزار رنگ هر روز دارد رنگ عوض میکند اما من سبز نه! زرد نه! من آفتاب دیده ام، سرخ سرخم و در رنگ بازی پاییزی فاتح این روزها خواهم شد...
دلگیر دلگیرم...
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/25 | ساعت: 20:43
دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر از غصه می میرم مرا مگذار و مگذر با پای از ره مانده در این دشت تب دار ای وای می میرم مرا مگذار و مگذر
تو هستی
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/10 | ساعت: 10:19
دلم میخواهد بگویم هستی اما نیستی کاش من نبودم و همه تو بودی
آرامش
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/6 | ساعت: 2:47
آنقدر خسته ام که دلم کمی هوا می خواهد یا عطر خیالی آرامش روزم پر از رفتن و شبم پر از نرسیدن من کم آورده ام آنهم زیاد...
برگ ریزون پاییز
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/6 | ساعت: 2:47
راه گم کردم میون این برگ ریزون پاییزی اون هم در ماه مهری که روزگار بی مهر شده روزهایی که من سر به زیر شدم و حواسم نیست که باید سر به هوا شم تو می آیی و من رو سر به هوا میکنی
با مرگ زندگی کردن
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/18 | ساعت: 11:58
با خودم می گویم کاش بعضی آدمها حضور هماره مرگ را درک می کردند کاش می دانستند که زندگی با مرگ یعنی چه با مرگ خندیدند با مرگ عاشق شدن با مرگ خوابیدن با مرگ راه رفتن با مرگ چای خوردن...