فهمیدن
فهمیدن بعضی چیزها کار ساده ای ست... به سادگی افتادن یک برگ هوش زیادی نمیخواهد، کافیست تکه های پازل را خوب کنار هم بنشانی و با چشمان باز نگاه کنی آنقدر نشانه هست که می دانی قاصدک چه خبری برایت آورده... فهمیدن بعضی چیزها ساده است... اما کنار آمدن با آنها سخت...
من خواب دیده ام
حرف هایی که مثل روز روشن اند اما باور نمیکنی... آخر خواب دیده ای... خوابی که خواب نبوده خوابی که مثل روز روشن بوده...
امروز
امروز عجیب بود همه چیز مشخص، اما نا معلوم همه چیز ساده، اما مبهم... آدم های آشنا که غریبه ای در پشت آنها پنهان شده بود راز امروز را نفهمیدم
مسئولیت
آدم اگر عاشق باشد از فرط مسئولیت پای همه چیز می ماند... حتی اگر لبه تیغ باشد می ایستد...
سکوت
گیسوان سفید شده انگشتانی با چسب هایی برای بستن دهان زخم ها و سکوت و سکوت ... کاش دهان باز می کرد...
راه بلد
این همه راه و من گمراه پا در کدام راه بگذارم ... خدایــــــــا تو پیشتر برو تا من به دنبال رد پایت بیایم من راه بلد می خواهم
مرگ
مرگ به ما نیشخند میزنه و ما به مرگ سلام می کنیم... امشب چقدر سنگینه پر از خداحافظی... پر از از دست دادن، نبودن...
درد مشترک
خدا را دیدم ... گوشه ای آرام می گریست ... من هم کنارش رفتم و گریستم ... هر دو یک درد داشتیم ... آدمـــــهـــــا
آدم خاکی
آدمیان از خاک سرشته می شوند و دل از ملاط بهشت و بزرگی آدمی بواسطه همین دل است
کلید
امشب درست رأس ساعت 20 در روز 20 ام کلید را دادم و همه چیز در یک لحظه تمام شد.
بی گریه بگو خداحافظ
آدم ها غریب می آیند و آشنا می روند... و حالا ای غریب آشنا بی آنکه پشت سرت آب بریزند... بی گریه بگو خداحافظ که این خداحافظی تعبیر وارونه رویای تو بود.