خرید بک لینک
دیر آمدی درستپرستار پروانه و ارغوان بوده ای درست مراقب خوانا ترین ترانه از هق هق گریه بوده ای درستراز دار آواز اهل باران بوده ای درست..خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای درست..اما از من و اندوه پر سینه ، بی خبر چرا؟...دیگر سراغت را از نارنج رها شده در پیاله ی آب نخواهم گرفتدیگر سراغت را از ماه، ماه درشت و گلگون نخواهم گرفتدیگر سراغت را از گلدان شکسته بر ایوان آذر ماه نخواهم گرفتدیگر نه خواب گریه تا سحر،نه ترس گمشدن از نشانی ماه،دیگر نه بن بست باد و نه بلندای دیوار بی سوال...من، همین من ساده..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 15:25

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ستآسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده ست زندگی چون ساعت شماطه داره کهنه ایاز توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنمچای می نوشم ولی از اشک،فنجان پر شده ست بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته انددیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده ست دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببرشهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! شهراز خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده ستفاضل نظریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 15:25

کجا یعقوب دیده، خوابِ هجرانی که من دیدم کجا یوسف شنیده، وصفِ زندانی که من دیدم زمین در روزگارِ نوح، شد سیراب از باران ولی دریایی از خون شد به طوفانی که من دیدم هم اسماعیل‌ها سر را به تیغ امتحان دادند هم ابراهیم‌ها، در عیدِ قربانی که من دیدم زمین از خونِ خاتم‌بخشی‌اش شد تربتِ اعلا عقیقِ سرخ شد خاکِ سلیمانی که من دیدم سرِ خورشید بر نِی، شمعِ بزمِ ماتمِ خود بود قیامت چیست؟ جز شامِ غریبانی که من دیدم تمام آیه‌ها شد «کاف و ها و یا و عین و صاد» میان قاریان شد

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 15:25

ای دلِ ریشِ مرا با لبِ تو حقِّ نمکحق نگه دار که من می‌روم، الله مَعَک تویی آن گوهرِ پاکیزه که در عالمِ قدسذکرِ خیرِ تو بُوَد حاصلِ تسبیحِ مَلَکدر خلوصِ مَنَت ار هست شکی، تجربه کنکس عیارِ زرِ خالص نشناسد چو محَکگفته بودی که شَوَم مست و دو بوست بدهموعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یَکبگشا پستهٔ خندان و شِکَرریزی کنخلق را از دهنِ خویش مَیَنداز به شکچرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گرددمن نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلکچون بَرِ حافظِ خویشش نگذاری باریای رقیب از بَرِ او یک دو قدم دورتَرَکحافظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 15:25

خودش را دوست می پندارد اما دشمن دین استمن آن پیغمبری هستم که آیینش دروغین استچطور از شادی و سر زِندگی با خلق می گوید؟کسی که مثل من در زندگی همواره غمگین استرواج زندگی در من امیدی کاملا واهی ستچو دلداری به گوش مُرده ای در حال تدفین استترازو ها تعادل در کدامین وزن می گنجد؟برای من که تقدیرم پر از بالا و پایین استدو تا شد قامتم چون شاخه ها فهمیدم آسان نیستهمیشه شانه خالی کردن از باری که سنگین استمرا از چشم ها انداخت خوبی های بی حدمکه دل را می زند چیزی که بی اندازه شیرین استجواد منفرد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 12:56

چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمی‌دیدیجفاهای چنین از خوی او هرگز نمی‌دیدیسخن‌هایی که در حق تو سر زد از رقیب منگرت می‌بود دردی سوی او هرگز نمی‌دیدیبدین بد حالی افکندی مرا ای چشم تر آخرچه بودی گر رخ نیکوی او هرگز نمی‌دیدیز اشک نا امیدی کاش ای دل کور می‌گشتیکه زین سان غیر را پهلوی او هرگز نمی‌دیدیترا صد کوه محنت کاشکی پیش آمدی وحشیکه می‌مردی و راه کوی او هرگز نمی‌دیدیوحشی بافقی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 12:56

دیر آمدی درستپرستار پروانه و ارغوان بوده ای درستمراقب خوانا ترین ترانه از هق هق گریه بوده ای درستراز دار آواز اهل باران بوده ای درست..خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای درست..اما از من و اندوه پر سینه ، بی خبر چرا؟...دیگر سراغت را از نارنج رها شده در پیاله ی آب نخواهم گرفتدیگر سراغت را از ماه، ماه درشت و گلگون نخواهم گرفتدیگر سراغت را از گلدان شکسته بر ایوان آذر ماه نخواهم گرفتدیگر نه خواب گریه تا سحر،نه ترس گمشدن از نشانی ماه،دیگر نه بن بست باد و نه بلندای دیوار بی سوال...من، همین من ساده...بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 12:56

ای حسین ای غم تو همدم ما ای تو خود شاهد اشک و غم ماای به هر رنج و غمی محرم ما ای خجل از کرم تو کم ماتو کریمی و تو مولا تو ولی ای جگر گوشه زهرا و علیدل ما غرق غم توست حسین سرما و قدم توست حسینکم ما و کرم توست حسین قبله ی ما حرم توست حسینبه صفای دل صحرا سوگند به دعای شب زهرا سوگندای که ناز تو خریدن دارد بار عشق تو کشیدن داردگل گلزار تو چیدن دارد حرم پاک تو دیدن داردصف اصحاب محبّت صف ماست جان اگر می طلبی در کف ماستگر چه ره روشن و روشن تر شد شب ما با غم یاران سر شددیده از خون دل ما تر شد یک گلستان گل ما پرپر شدباز هم مهر تو روشنگر ماست باز ایمان و شرف سنگر ماستای حسین ای پسر خون خدا ای تو روشنگر مصباح هدیما و دل از تو بریدن ابدا ای جمال تو بهشت شهداتو که جان دادن ما را دیدی امتحان دادن ما را دیدیتو که خود مرد ره توحیدی تو که در ظلمت شب خورشیدیتو که از شاخة غم گل چیدی تو که خود داغ برادر دیدیسوخته حاصل ما را بنگر داغ های دل ما را بنگرتو که خون شد زجدایی جگرت آمده خون دل از چشم ترتتو که خود بر سر نعش پسرت چتر غم سایه فکن شد به سرتتو که از دادن جان باخبری تو که از داغ جوان باخبریجبهه ها منتظر داد تواند دوخته چشم به امداد تواندسینه ها سوخته از یاد تواند این جوان ها همه اولاد تواندبه غم عشق حسینی سوگند به تولای خمینی سوگندای حسین ای غم تو همدم ما ای تو خود شاهد اشک غم ماشاعر:محمدجواد غفورزاده(شفق) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 12:49

بريز، مشكل ما جز شراب چاره ندارد...تو هم بيا بزن اى شيخ، استخاره نداردسياهْ مست منم؛ محتسب! تو عقل كه دارىشرابخانه كه باشد، شرابخواره ندارد؟كسى رواست بخندد به چاک پيرهن منكه در وراى قبايش لباس پاره نداردكسى رواست بيايد به سنگسار من اينکكه پشت پرده، زنانى گناهكاره نداردبه بزم كشتن من آمده است سنگدلانههمان كه اشک مرا طاقت نظاره نداردمرا كه كشت، خدايا! دوباره زنده مگردانكه مُرده طاقت جان كندن دوباره ندارد...نه شوكران، نه شكر، ساقى از شراب پُرم كنبريز، مشكل ما جز شراب چاره ندارد...حسین زحمتکش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 12:49

اگر تو فارغی از حال دوستان یارافراغت از تو میسّر نمیشود ما راتو را در آینه دیدن جمال طَلعت خویشبیان کند که چه بودست ناشکیبا رابیا که وقت بهارست تا من و تو به همبه دیگران بگذاریم باغ و صحرا رابه جایِ سرو بلندْ ایستاده بر لب جویچرا نظر نکنی یار سروِ بالا را ؟شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبشمجال نطق نمانَد زبان گویا راکه گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟خطا بُوَد که نبینند روی زیبا رابه دوستی که اگر زهر باشد از دستتچنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا راکسی ملامت وامق کند به نادانیحبیب من، که ندیدست روی عَذرا راگرفتم آتش پنهان خبر نمیدارینگاه مینکنی آب چشم پیدا را؟نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی؟چو دل به عشق دهی دلبران یغما راهنوز با همه دردم امید درمانستکه آخِری بُوَد آخرْ شبان یلدا راسعدی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 12:37

کوچکترید از آنکه مرا زیر و رو کنیدحتی اگر هر آنچه که دارید رو کنیدکوچکترید ازآن که بدانید من کی اماز کوهها نام مرا پرس وجو کنیدای بادهای سرد مخالف ! منم درختباید که ریشه های مرا جستجو کنیدمن ریشه در شقایق پرخون، نشانده امگلهای سرخ باغ مرا خوب، بو کنیدای بادهای سرد مخالف ! منم درختباید که ریشه های مرا جستجو کنیدای بادهای سرد مخالف ! من ایستاده اماین سینه ام که خنجرتان را فرو کنیدبرمن مباد؛ تیغ شما زخمی ام کندشاید به خواب، مرگ مرا آرزو کنید«کامران رسول زاده» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1402 ساعت: 14:48

آن روزها با جانی بودم

خسته، نا امید، بی قرار، اما امیدوار

حالا بی جان، غمگین ، دلتنگ، بی قرار، بی طاقت...

بی جان بی جان

ای صاحب جان بیا و مرا جانی بده که ...

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 0:23

و من که رهگذری از تبار بارانمهنوز فرق تو را با خودم نمی دانمتو هفت چلچله کوچی بهار تازه ی منمن شکسته اسیر چهل زمستانم"تبر بگیر و برآشوب و تن به تن بشکنمرا که شاخه ای از یک درخت عریانم"شبی بهشت خدا را به خاطر آوردمبه اسم سیب رسیدم شکست دندانمهمان شبی که لبانت شراب می خوردنددو سنگواره ی انسان میان فنجانمترانه سایه ندارد؟ترانه بی برگ است ؟به خاطر تو از این پس درخت می خوانمسپند و کندر و آتش چه قابلی دارد؟بیا بیا که برایت غزل بسوزانمحامد حسین خانی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:12

خدایا یه کاری بکنرویاهای من کجا و جهانی که من هستم کجاآدم های اطرافم و هرآنچه که فکر می کنند برای من قابل قبول نیست.قابل قبول من برای آنها نامفهومهمان طور که آنچه آنها می گویند و می خواهند برای من غیر قابل قبولخدایا خدایا خدایاخیلی خیلی دلم شکستهاز خودم، از آدم های اطرافمو از همه مهم تر از تومگر قرار نبود با هرسختی آسانی همراه بشهمگر خودت قول ندادی...چی شد؟؟؟یادت رفت...هرکی هر حرفی میزنه سکوت می کنم میگم خدا بخواد میشه، خدا بزرگ...پس چی شد؟؟؟ کجایی که بیایی بزرگی ات رو نشون بدینشون بدی که کافیه تو بخوایمن خسته شدم...دلم میخواد دیگه هیچ کاری نکنم فقط نگاه کنم ببینم تو می خواهی با من چکار کنی؟؟؟؟خدایا من که همیشه فقط از خودت خواستماز خود خودت...حواست هست؟من دیگه حواسم نیستکه چندبار از تو خواستم....چند بار گفتم تو بخواهی میشه....اما تو حواست باشهمن فقط تو را دارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:12

تابستان دوباره با تیری از کمان روزگار شروع کرد...از پی کدام نشانه با داد از مرداد می رود تا بنشیند بر کدام قلب خزان زده شهریور نمی دانم؟!آن روزها تابستان مهربان تر بود؛با تاب اش تا وسط حوض خیال ما را می برد تا دست مان به آسمان هفتم برسد بی آنکه دلمان بلرزد...حالا این همه بی مهری از پی کدام پاره شدن بند دل بود که تاب از ما ستاند و ما را وسط دریای غم انداخت نمی دانم...گره زد به غم نبودن و بند دلتنگی را به پا بست...این همه داغ بودن بس نبود که بودآتش به جان زدن و سوزندان دیگر چرا؟دیگر نه تابی هست نه پایی برای بالا رفتن از سرسره ای...حالا "چشم من بیا منو یاری بکن... "داریوش را باید زمزمه کرد...دلم وسط همین تابستان داغ یک پاییز سرد می خواهد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فرهادی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:12

صفحه بندی